X
تبلیغات
قطره





















قطره


+نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت12:24توسط محمد درویشی | |

باید امشب بروم

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت ...


+نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت22:30توسط محمد درویشی | |

آسمان بود وغبار

باد،بی پروا بود

یک نفر گرم سکوت

در هیاهوی غمی زیبابود

داشت در وهم خیابان می رفت

گوش هایش

با صدایی که از آن سوی افق می آمد

همنوایی می کرد

مثل این بود که در رویا بود

داشت شعری می گفت

با خدا تنها بود

پاسبان سوت کشید...

چهار راهی مجسم گردید

و نگاهی به خیابان انداخت

یک نفر با هیجان، در پی صیدی می رفت

یک نفر در پی صیادی بود

آن طرف، همهمه ای می جوشید

باز یک حادثه ی خون آلود

باز اعصاب فرو مرده یک ضامن دار!

خط ناهنگامی طرح پیشانی مردانی را در هم ریخت

آن طرف تر مردی قلبش را له کرد

کودکی، زیر هیاهوی خیابان جان داد

دفتر خاطره اش را وا کرد

غزل کودک گمشده را پیدا کرد

شعری از باد و غبار

شعری از غریت وتنهایی قلبی بیمار

چشم هایش بارید

جاری جوی خیابان ها شد

ودگر هیچ ندید

باز هم شب شده بود...

                                                  

                                                      «م.قطره»

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت1:3توسط محمد درویشی | |

یا می روی

اما نمی رسی

یا می رسی

اما نمی روی

با اینکه تا درخت پریدی

اما چه سخت بود

راهی به بوی سیب نبردی

یک روز می رسد که تو از خود تهی شوی

آن روز

       عاشقانه ترین روز عمر توست...

                                                   «م...قطره»

+نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت0:51توسط محمد درویشی | |

گاهی لازم است برای فهمیدن تمام سطوح زندگی خودت را به بی خیالی بزنی

گاهی باید افرادی را تحمل کنی که ناخود آگاه به دفتر روزمره ات  پایشان باز می شود

وآنقدر کودکانه عمل می کنند که هیچ گاه فرصت بزرگ شدن را به انسان نمی دهند !!!

اینجا باید تکلیفت را با خوت مشخص کرده باشی

نگرش من اینست که این افراد تنها برای آزمایشات روانشناسی

گزینه ی جالبی به نظر می رسند!!!

                                                                                             «م.قطره»

 

 

+نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1392ساعت23:12توسط محمد درویشی | |

هر که از من گسست ، رسوا شد

هر که با من نشست ، تنها شد

مژده ی فصل تازه در راه است

غنچه ای خنده زد، شکوفا شد

تا گره خورد موی دوست به دوست

گره از کار دشمنان وا شد

ماه از پشت ابر بیرون رفت

عشق بازیچه ی تماشا شد

باد زد ، غنچه ای به چاه افتاد

ماه درچاه ، غرق رویاشد

چیست این داغ رروی صورت ماه ؟

بوسه ی سرد من معما شد

پرده داران حسن می گویند :

قطره ای ،لایق دریا شد

گریه ی من ورای دنیا بود

گریه کردی و برای دنیا شد

هر که با من نشست تنها شد

هر که از من گسست، رسوا شد.

                                                                                             «م.قطره»

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1392ساعت11:37توسط محمد درویشی | |

هبوط کردم ...اما، جهان فریبم داد

زمین فریبم داد...، اسمان فریبم داد

در آب خیره شدم غرق در زلالی خویش

نگاه کردم و رود روان فریبم داد

درون چاه به اعماق ماه می نگرم

طناب تجربه ی این و ان فریبم داد

ستاره بودن ، هرگز به من نیامد ه است

شهاب سوخته ام ، کهکشان فریبم داد

چقدر زود به دامان خاک افتادم

گل فروخته ام ...باغبان فریبم داد

                                       «م.قطره»

+نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1392ساعت19:10توسط محمد درویشی | |

قربان غزل قرص قمر در آب است /پایاب خوش گذشتن از مرداب است

گر می طلبی پیام این واقعه را /بگذر ز خود و آنچه که در گرداب است

                                                                "م.قطره"

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت20:39توسط محمد درویشی | |

قطره دلش دریا می خواست ، خیلی وقت بود که به خدا گفته بود .

هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهی است طولانی ، راهی از رنج وعشق و صبوری ،

 هر قطره را لیاقت دریا نیست .

قطره عبور کرد و گذشت روان شد و راه افتاد

هر بار چیزی از رنج وعشق و صبوری می آموخت .

تا روزی که خدا گفت : امروز روز توست ، خدا قطره را به دریا رسانید ، قطره طعم دریا راچشید

 ، طعم دریا شدن را

اما...

روزی قطره به خدا گفت:  از دریا بزرگ تر هم هست ؟

خدا گفت : هست .

قطره گفت پس من آن را می خواهم ، بزرگترین را .


خدا قطره را برداشت ودر قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است .

آدم عاشق بود، دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را درون ان بریزد ف ام هیچ کلمه ای

 توان سنگینی عشق را نداشت ، آدم

 همه عشقش را درون یک قطره ریخت ، قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی که قطره از

 چشم عاشق چکید، خدا گفت :

حالا تو بی نهایتی، چون تصویر من در اشک عاشق است


+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت12:35توسط محمد درویشی | |

خاطرات مدیدم را جمع کرده ام 

امشب که آمدی 

همه را برایت می گسترانم 

خواستی می نویسم 

می دانی 

ببخش چند مدتی بود گمت کرده بودم 

میان این همه آهن و دود و مترسک 

اندیشه را نمی توان کوچاند 

همین که بیایی 

دوباره برایت شمع می گیرانم 

درست مثل آفتاب 

ودست سرد سرما 

از صداقت و گرمی قلبم به جوش خواهد امد 

وآب پاکی را روی دست همه خواهد ریخت 

 با به بار نشستنت 

هیچ بذری اذن  رویانیدن نمی یابد

در صفحه ی سبز خاطراتم

نه ...

  حتی با آوردن شناسنامه و کارت ملی...

 .

                                          م.قطره 



+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت12:31توسط محمد درویشی | |

وقتی نگاه می کنم جای جای شهر را در تجلیت /انگار که رخنه کرده ام در حس قلبیت

باور چه سخت است اما گمان مبر، محال نیست ! /وقتی نگاه می کنم در افکار و افعال منفیت.

م. قطره

این سروده اصلاح نشده می باشد و درصورت نظر از سایر دوستان برای بهبود به شاگردانه می پذیریم


+نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت12:48توسط محمد درویشی | |

گیرم که این تیر هم راهش را درست طی کند

امان از سخاوت این مرد که بازی را ناگزیر به داد می دهد

تا بدون زحمت مرد+داد =مرداد شود

شهریور هم تنها نظاره گر کسر رفتن خودش که باشد شق القمرکرده است

با مهر تا به مهر زندگی کنیم .

م.قطره

+نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت12:44توسط محمد درویشی | |

باز هم در شعرم حادثه ای متولد نشده

باز هم چراغ تراوش نطاره گر بازی انسانهایی است

که افکار را وادار به نگاشتن می نمایند

راستی دیروز خنده دار ترین

روز عمرم راا سپری کردم

کتابخانهای را دیدم مملو از کتاب

اما...

می دانی

چند مدتی است دفتر و کتاب را از جمع کرده ام

احساس قلبیم می گوید کارگردان خوبی خواهم شد

وقتی می دانم همه نقش های اصلی

را باید به ناگزیر انتخاب کنم!!!

صبر را می باید درقفسه های کتابخانه های متروک

زیر حجمی بزرگ غبار اندود شده یافت

در انتظار روبیدن غباری چند مدته از کتاب هایی که خوانندگانش را گم کرده است .

براستی انسانها هم مانند کتاب های قفسه های شلوغ می مانند .

'گوشه ای از رمان نویسنده م.قطره 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت12:42توسط محمد درویشی | |

جای آن است که هنگام بهار دل زیبای تو را مژده دهم

یا به تو بذر که به اندازه ی باغچه باغ خداست مهر وامید  تعارف بکنم

وقت دیر شدن ثانیه ها من به تنهایی هیچ  حادثه ای دست تعارف ندهم

باورت هست که من

سخنی بهتر از این نبض دلم را ندماند 

زندگی خواب پر از حس سکوت رویاست 

ودر آن

چه کسی بهتر از دل بتواند که کمی شور زند

من به ایجاد همین فاصله عادت کردم 

"دل و تشویش زمان "

من که تنهایی خود را به نهایت نبرم بی تو ولی

عاجزانه ،به درگاه تو حسادت کردم

دل من شارش یک حس غریب صد منع

که

به،ته مانده ی آن ذهن مریض،

آدمی منتظرنم نم باران بهارین باشد.

من به اندازه ی انسان نه چندان باهوش با تو از راز جهان تیشه زدم

کم کمک فهمیدم اوج پرواز بلند است

ولی

مردم من به زمین می نگرند تا به بزرگی در اوج

باورت باشد اگر دست به قلم راهی این کوچ شدم

حس بی تابیست افسوس افسوس ...

من به تنهایی ان کوه حسادت بردم

من به جاری شدن رود که از کوچه ی ما می گذرد

سیب سرخ دل بیمار خودم را به حضور نسپردم

من به آغاز سراچشمه ی نور نسپردم دل وهوش 

من از این باخردان به ظاهر کم گو نشندیدم هیچ سلامی به خدا

من وتو همسفر لحظه ی بیمار همین زندگی در خوابیم 

سفر کوچ پرستو ی زمان

سحرین گه مرا با خود برد 

تو اگر اوج مرا دیدی

به خودت سخت نگیر ، مثل آدم ها دفتر حس حسادت پاره مکن !

بحث تو خالی از حس فلق های دو روست !

توبصیرت به ترازو بگذار

ودر این سو توازن را به دمی زمزمه

سبز دعا باز گشا

آرزوی دل سرسبز تو با خو گفتم

تو مرا زمزمه وار

ز مدار دل بی تاب لبت دور مکن

من به این توشه تو را پند حکیمی سپرم

دل خود وعده بده وبدان ایمان بر

"اندکی صبر سحر نزدیک است "

                                                                                «م.قطره»

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1392ساعت12:20توسط محمد درویشی | |

دوستان اهل ادب سلام با کلیک بر روی آدرس زیر می توانید از سروده های شاعران ایران از جمله آثار ادبی اینجانب به صورت آرشیوی دیدن فرمایید

www.shereno.com

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391ساعت17:57توسط محمد درویشی | |

کودک

رد شدن گاهی چه سخته گاهی اما خیلی سادس

از کنار کودکی که پدر یه خانوادس

 

کودکی که آرزوشه بتونه بخوابه تا هشت

یه غذای گرم ببینه وقتی که بخونه برگشت

 

جای اینکه جلوی پاش هرقدم یه سنگ ببینه

مثل بچه های دیگه دنیارو قشنگ ببینه

 

سفره ی شامو که دیدش دل گشنه نگه سیره

یه دوچرخه داشته باشه بره نون باهاش بگیره

 

ردشدن گاهی چه سخته وقتی میکوبه ب شیشه

تو چراغ قرمزای شهر زندگیش چجوری میشه

 

گاهی اما خیلی سادس وقتی از یاد تو میره

که خدا حق همونو یه روزی از تو میگیره



شعر از : دوست خوبم محمد میزایی /شهرام

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت9:37توسط محمد درویشی | |

" />

" دستی بساط عشق را بر چیده است اینجا

 دستی خاک مرگ را پاشیده است اینجا

 حتی زلیخا را بگو از عاشقی بگذر

 وقتی که یوسف گرگ باران دیده است اینجا

 یعقوب و قصه اش را آب خواهد برد

 از بس که چشم آسمان باریده است اینجا

 از گوشه ای آواز رود آمد که:دریا کو

 این رود مادر غمدیده ای است اینجا

 تقصیر چوپان است ،سرما جز دروغی نیست

 گرگی اگر دندان به هم ساییده است اینجا

 شوقی برای پرسه های آشنایی نیست

 دستی تمام سیب ها را چیده است اینجا.


                                                م.قطره

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1391ساعت21:10توسط محمد درویشی | |

اطلاع 

با سلام به شما تمامی دوستداران شعر وادب  ودوستان خوبم هم اکنون درصورت تمایل تمامی فایل های قطره را در دفتر شعر بدون هزینه با پسوورد عضویت دانلود نمایید کد ارجاع QC/86.22.91

و

SAGROF.MD.GH.308 کتابخانه ملی .این امکان تنها برای افراد دارای اثر می باشد .

کد ها بدون تغییر اعمال می شود .بدرود 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1391ساعت7:20توسط محمد درویشی | |

 

یک عمر همه خواندم وگفتم غزل عشق /افسوس به یک دم همه از خاطره ها رفت

                                                                          م.قطره

                                        از سایر دوستان برای نقد و تکمیل یاری می طلبم .باتشکر

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت13:35توسط محمد درویشی | |

مزرعه رنگ گل هایش را

 از یادبرده است 

پرنده رنگ بال هایش را 

من رنگ واژه هایم را 

تو 

رنگ روزهای شادت را 

رنگ ها دارند از یاد دنیا می روند 

دعا می کنم 

هدیه امسال یلدای ما 

مداد رنگی یلدایی خدا باشد 

                                        م.قطره

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت11:16توسط محمد درویشی | |

هنوز فرصت هست 

  هنوز می شود از درک رنج 

                               آبی سوخت 

                               ومثل چلچله  در کنج سقف،چله نشست

                                                      هنوز می شود ازآه شعله ای کوچک 

                                                             عبور صاعقه ای را در آسمان

                                          فهمید 

                                                     هنوز شمع نمرده ست 

                                                                                   وماه تنها نیست 

                                                                                         م.قطره 

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت10:38توسط محمد درویشی | |

چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی /سنگی وناشنیده فراموش می کنی 

رگبار نوبهاری وخواب دریچه را /از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی 

دست مرا که ساقه سبز نوازش است /با برگ های مرده هم آغوش می کنی 

گمراه تر از روح شرابی ودیده را /در شعله می نشانی ومدهوش می کنی 

ای ماهی طلایی مرداب خون من /خوش باد مستیت ،که مرا نوش می کنی 

تو دره بنفش غروبی که روز را /بر سینه می فشاری وخاموش می کنی 

در سایه ،فروغ تو بنشست ورنگ  باخت /اورا به سایه چه سیه پوش می کنی .


+نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1391ساعت22:51توسط محمد درویشی | |

...

صحنه را برهم نزن .

این آخرین طراحی من از زندگی است .

 زندگی تئاتری بیشتر نیست ،چه بهتر که بازیگرانی خوب باشیم.

زندگی شعری بیشتر نبود .چه بهتر که شاه بیتش باشیم.یادت هست برایت شعر می خواندم ؟

تئاتر شهر یادت هست وشهر که خودش سالن نمایشی بود به وسعت خودش .

یادت خواهد آمد وروزی این نوشته ها را دوباره خواهی خواند .دوباره وچند باره .

آن روز رفتن ونبودن مرا تفسیر کن .

بار اول نیست که رفته ام ،اما نیامدنم بار اول خواهد بود .

در اصل نمی روم که بیایم ،می مانم که بر نگردم .

وآن روز کوچه میانمان مملو از بوی یاس و سیب خواهد شد .

                                                                    

                                      «بخشی از کتاب داستان در حال تالیف نویسنده "م.قطره"  .»

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1391ساعت19:28توسط محمد درویشی | |

ای آنکه فراقت نمکی بر دل ریش /بر منتظرانت گذری کن کم وبیش

مهرت چو روان در تن فرسوده ی من/خالی زخودم کرده وپر کرده ز خویش.

+نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1391ساعت21:56توسط محمد درویشی | |

زخمی ترین ستاره دنباله دار خودنمایی کرد

                           قلب را از حضور عاشقان چه نینوایی کرد

اینک که قرن ها می گزرد از این شور ناب

                                 باز این ببین که خون حسین چه کربلایی کرد

                                                                                                           «م.قطره»

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت21:5توسط محمد درویشی | |

يادمان باشد از امروز جفايي نكنيم
گر كه در خويش شكستيم صدايي نكنيم
خود بتازيم به هر درد كه از دوست رسد
بهر بهبود ولي فكر دوايي نكنيم
جاي پرداخت به خود بر دگران انديشيم
شكوه از غير خطا هست،خطايي نكنيم
ياور خويش بدانيم خداياران را
جز به ياران خدا دوست وفايي نكنيم
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم
گر كه دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم
تا بهاران نرسيده ست هوايي نكنيم
گله هرگز نبود شيوه ي دلسوختگان
با غم خويش بسازيم و شفايي نكنيم
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نكنيم
پر پروانه شكستن هنر انسان نيست
گر شكستيم ز غفلت من و مايي نكنيم
و به هنگام نيايش سر سجاده ي عشق
جز براي دل محبوب دعايي نكنيم
مهرباني صفت بارز عشاق خداست
يادمان باشد از اين كار ابايي نكنيم

شاعر را دقیق نمی شناسم وشعر از اینجانب نیست



 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت9:15توسط محمد درویشی | |



روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.

قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.

خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوه هایش را ببیند.

کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.

استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آن ها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.

هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.

آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند.

اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید.

عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.

اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند...


برگرفته از گروه اینترنتی پرشین استار

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391ساعت2:11توسط محمد درویشی | |

عرفان وتدبر در نمود شعر نو آغاز سبکی با نگرش بحث برانگیز (۲)

m.darvishi16@yahoo.com

darvishim.308@gmail.com

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391ساعت19:37توسط محمد درویشی | |

من پسرکی تازه نویس

ساده نویس بیش نیستم

به تازگی صبح ها را با

صدای زمزمه وار شهر بلبلان خرمای کویر

وشب راباهشیاری  تمام 

به دست صبح میسپارم

شهرتم گمنام

بی الایش تر از برگ خزان

من همه صبح دغدغه ام همه این است

ماندن میان راز شگفت اذان

 اینجا را باید

در طنین مناجات گنجشکان 

ودر کوچه های آگاهی

دنبال کرد

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1391ساعت0:3توسط محمد درویشی | |

+نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1391ساعت23:12توسط محمد درویشی | |