قطره

بوی بهمن می دهد دستان من

چون زمستانی شدم از دوریت

با نمک هستی و من یخ بسته ام!

آب کن برف مرا با شوریت.....


برچسب‌ها: بوی بهمن

+نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت21:32توسط محمد درویشی | |

عمق فاجعه انقدر بیخ داشت که پزشکی قانونی هم فهمید

و تنها توانست بگوید

قلبی برایش باقی نمانده است

تشخیص انسان بودنش بسیار سخت  است !!!

ومن افسوس می خوردم از اینکه سالها برای من از

تپش قلب سخن می گفت ...

                                                                            م.قطره

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت19:30توسط محمد درویشی | |

گاهی تنها باید لبخند بزنی و بگذاری ...

 

بگذار فکر کنند نفهمیدی ...!!!

 

 

دیروز  گفته ی پدر را ملموس تر درک کردم  راست می گفت ؛

 

آنان که در گرداب قضاوت غوطه ورند

 

هیچ گاه به آرامش نخواهند رسید

 

 هیچ گاه...

                                                                                                 م.قطره

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393ساعت21:42توسط محمد درویشی | |

تا مرهم زخم کهنه ما نمک است


هر سو که نگاه می‌کنم قاصدک است

 

من ماندم و یک درد به نام‌ِ پرواز


این درد میان مَردها مشترک است

                                                                   میلاد عرفان پور


برچسب‌ها: زخم کهنه

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم خرداد 1393ساعت21:29توسط محمد درویشی | |

از آدم دروغگو نپرس چرا دروغ گفتی...چون حتما با یک دروغ دیگر پاسخ خواهد داد !

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم خرداد 1393ساعت11:55توسط محمد درویشی | |

امشب شدیم مهمان،در خوابگاه همت

در محضر عزیزان ،در حلقه ی رفاقت

اما نبود قطره ، در بین ما هویدا

گشتیم تا ببینیم ،از او بسی اشارت

ناگه کشید فریاد ، جمشید با صلابت

کی ضامر فزون خواه ، دارم زتو شکایت

هرگز نیابی اش باز، بس کن تو این حکایت

دیدار روی قطره ،خواهد بسی سعادت

***«شعر از دوست خوبم ضامر در وصف ملاقات من و این که  بنده سعادت نداشتم ایشان را ملاقات کنمو ایشان در همین باره قلم از نیام برکنده و چنین به تقریر و توصیف می پردازند .» ***

+نوشته شده در شنبه سوم خرداد 1393ساعت22:13توسط محمد درویشی | |

معلم راست می گفت ؛

لغزیدن تنها برای روزهای برفی ، سرعت زیاد و لاستیک های بی جان نیست

گاهی در اوج گرما هم دل های پر احساس می لغزند!

 نزدیک می شوند و یا...

و این تولدی جدید در دفتر نافرجام تقویم بی تقدیر انسانهاست.

به همین سادگی

فقط همین...

                                                                                                  

                                                                                                            م.د (قطره)

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت13:44توسط محمد درویشی | |

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست /سخـن شنـاس نه‌ای دلبـرا خطا اینجـاست

در انـدرون مـن خسـته دل نـدانـم کیســت/که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

مــرا به کـار جهـان هـرگـز التفـات نبــود/رخ تـو در نظـر من چنیـن خوشش آراسـت

دلـم ز پـرده بـرون شـد کجـایی ای مطرب/بنـال هان که از این پرده کار ما به نواست

چنیـن که صومعـه آلوده شـد ز خـون دلـم /گرش به باده بشویید حق به دست شماست

نخفتــه‌ام ز خیــالی کـه مـی‌پــزد دل مــن /خمـار صـد شبـه دارم شرابخانه کجاسـت

از آن بـه دیــر مغــانم عـزیـز مـی‌دارنــــد /که آتشـی که نمیـرد همیشـه در دل ماسـت

چه سـاز بود که در پـرده می‌زد آن مطـرب /که رفـت عمـر و هنـوزم دماغ پر ز هواست

نـدای عشـق تـو دوشـم در انـدرون دادنـد/فضـای سینـه حـافـظ هنوز پر ز صداست

                                                                                 «خواجه شمس الدین محمد، حافظ شیرازی»

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393ساعت17:19توسط محمد درویشی | |

در سوگ کوچ ، پوچ مانده ایم...

تسلیت از برای تنها ماندن تارها ی هنر  ایرانی ونبود استاد محمد رضا لطفی...

روحش شاد و روانش آرام.

درهـــمه مــرغان هــم آواز پراکـــنده شدند/آه از ايـــــــن باد بلاخيز که زد در چـمنــم


نـی جـــدا زان لب و دندان چه نوايی دارد/من زبی هم نفسی ناله به دل می شکنم


بی تــو آری غـــزل "ســــــايه" ندارد لطفی/باز راهی بزن ای دوســــت که آهی بزنم


+نوشته شده در شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393ساعت15:50توسط محمد درویشی | |

هوای دلم نه ابریست و نه بارانی

فقط کوچه دلم مملو است،زندانی

هوا، هوای نفس نیست هوای بدی است

میان این همه مردم به ظاهر نورانی

کجای قصه ی این نا کجا آباد

خوش است سرانجامش به مهمانی؟!

همیشه خاطر ما زخمی از عشق است

کجای ایکه  رمز حضور توست، قرآنی

همیشه با سحر قصه های تازه باید گفت

دمی که پنجره ها در تلاطم است طوفانی

حضور وعده دیدار توست یا مهدی

بیا که آدینه در طیست ،آنی

زبان به سخن بسته نمی شود «قطره»!

چگونه سکوت میتوان نمود،در بهارعرفانی

                                                               (م.قطره)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت12:30توسط محمد درویشی | |


+نوشته شده در چهارشنبه بیستم فروردین 1393ساعت12:24توسط محمد درویشی | |

باید امشب بروم

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت ...


+نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت22:30توسط محمد درویشی | |

آسمان بود وغبار

باد،بی پروا بود

یک نفر گرم سکوت

در هیاهوی غمی زیبابود

داشت در وهم خیابان می رفت

گوش هایش

با صدایی که از آن سوی افق می آمد

همنوایی می کرد

مثل این بود که در رویا بود

داشت شعری می گفت

با خدا تنها بود

پاسبان سوت کشید...

چهار راهی مجسم گردید

و نگاهی به خیابان انداخت

یک نفر با هیجان، در پی صیدی می رفت

یک نفر در پی صیادی بود

آن طرف، همهمه ای می جوشید

باز یک حادثه ی خون آلود

باز اعصاب فرو مرده یک ضامن دار!

خط ناهنگامی طرح پیشانی مردانی را در هم ریخت

آن طرف تر مردی قلبش را له کرد

کودکی، زیر هیاهوی خیابان جان داد

دفتر خاطره اش را وا کرد

غزل کودک گمشده را پیدا کرد

شعری از باد و غبار

شعری از غریت وتنهایی قلبی بیمار

چشم هایش بارید

جاری جوی خیابان ها شد

ودگر هیچ ندید

باز هم شب شده بود...

                                                  

                                                      «م.قطره»

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت1:3توسط محمد درویشی | |

یا می روی

اما نمی رسی

یا می رسی

اما نمی روی

با اینکه تا درخت پریدی

اما چه سخت بود

راهی به بوی سیب نبردی

یک روز می رسد که تو از خود تهی شوی

آن روز

       عاشقانه ترین روز عمر توست...

                                                   «م...قطره»

+نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت0:51توسط محمد درویشی | |

گاهی لازم است برای فهمیدن تمام سطوح زندگی خودت را به بی خیالی بزنی

گاهی باید افرادی را تحمل کنی که ناخود آگاه به دفتر روزمره ات  پایشان باز می شود

وآنقدر کودکانه عمل می کنند که هیچ گاه فرصت بزرگ شدن را به انسان نمی دهند !!!

اینجا باید تکلیفت را با خوت مشخص کرده باشی

نگرش من اینست که این افراد تنها برای آزمایشات روانشناسی

گزینه ی جالبی به نظر می رسند!!!

                                                                                             «م.قطره»

 

 

+نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1392ساعت23:12توسط محمد درویشی | |

هر که از من گسست ، رسوا شد

هر که با من نشست ، تنها شد

مژده ی فصل تازه در راه است

غنچه ای خنده زد، شکوفا شد

تا گره خورد موی دوست به دوست

گره از کار دشمنان وا شد

ماه از پشت ابر بیرون رفت

عشق بازیچه ی تماشا شد

باد زد ، غنچه ای به چاه افتاد

ماه درچاه ، غرق رویاشد

چیست این داغ رروی صورت ماه ؟

بوسه ی سرد من معما شد

پرده داران حسن می گویند :

قطره ای ،لایق دریا شد

گریه ی من ورای دنیا بود

گریه کردی و برای دنیا شد

هر که با من نشست تنها شد

هر که از من گسست، رسوا شد.

                                                                                             «م.قطره»

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1392ساعت11:37توسط محمد درویشی | |

هبوط کردم ...اما، جهان فریبم داد

زمین فریبم داد...، اسمان فریبم داد

در آب خیره شدم غرق در زلالی خویش

نگاه کردم و رود روان فریبم داد

درون چاه به اعماق ماه می نگرم

طناب تجربه ی این و ان فریبم داد

ستاره بودن ، هرگز به من نیامد ه است

شهاب سوخته ام ، کهکشان فریبم داد

چقدر زود به دامان خاک افتادم

گل فروخته ام ...باغبان فریبم داد

                                       «م.قطره»

+نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1392ساعت19:10توسط محمد درویشی | |

قربان غزل قرص قمر در آب است /پایاب خوش گذشتن از مرداب است

گر می طلبی پیام این واقعه را /بگذر ز خود و آنچه که در گرداب است

                                                                "م.قطره"

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت20:39توسط محمد درویشی | |

قطره دلش دریا می خواست ، خیلی وقت بود که به خدا گفته بود .

هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهی است طولانی ، راهی از رنج وعشق و صبوری ،

 هر قطره را لیاقت دریا نیست .

قطره عبور کرد و گذشت روان شد و راه افتاد

هر بار چیزی از رنج وعشق و صبوری می آموخت .

تا روزی که خدا گفت : امروز روز توست ، خدا قطره را به دریا رسانید ، قطره طعم دریا راچشید

 ، طعم دریا شدن را

اما...

روزی قطره به خدا گفت:  از دریا بزرگ تر هم هست ؟

خدا گفت : هست .

قطره گفت پس من آن را می خواهم ، بزرگترین را .


خدا قطره را برداشت ودر قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است .

آدم عاشق بود، دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را درون ان بریزد ف ام هیچ کلمه ای

 توان سنگینی عشق را نداشت ، آدم

 همه عشقش را درون یک قطره ریخت ، قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی که قطره از

 چشم عاشق چکید، خدا گفت :

حالا تو بی نهایتی، چون تصویر من در اشک عاشق است


+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت12:35توسط محمد درویشی | |

خاطرات مدیدم را جمع کرده ام 

امشب که آمدی 

همه را برایت می گسترانم 

خواستی می نویسم 

می دانی 

ببخش چند مدتی بود گمت کرده بودم 

میان این همه آهن و دود و مترسک 

اندیشه را نمی توان کوچاند 

همین که بیایی 

دوباره برایت شمع می گیرانم 

درست مثل آفتاب 

ودست سرد سرما 

از صداقت و گرمی قلبم به جوش خواهد امد 

وآب پاکی را روی دست همه خواهد ریخت 

 با به بار نشستنت 

هیچ بذری اذن  رویانیدن نمی یابد

در صفحه ی سبز خاطراتم

نه ...

  حتی با آوردن شناسنامه و کارت ملی...

 .

                                          م.قطره 



+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت12:31توسط محمد درویشی | |

وقتی نگاه می کنم جای جای شهر را در تجلیت /انگار که رخنه کرده ام در حس قلبیت

باور چه سخت است اما گمان مبر، محال نیست ! /وقتی نگاه می کنم در افکار و افعال منفیت.

م. قطره

این سروده اصلاح نشده می باشد و درصورت نظر از سایر دوستان برای بهبود به شاگردانه می پذیریم


+نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت12:48توسط محمد درویشی | |

گیرم که این تیر هم راهش را درست طی کند

امان از سخاوت این مرد که بازی را ناگزیر به داد می دهد

تا بدون زحمت مرد+داد =مرداد شود

شهریور هم تنها نظاره گر کسر رفتن خودش که باشد شق القمرکرده است

با مهر تا به مهر زندگی کنیم .

م.قطره

+نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت12:44توسط محمد درویشی | |

باز هم در شعرم حادثه ای متولد نشده

باز هم چراغ تراوش نطاره گر بازی انسانهایی است

که افکار را وادار به نگاشتن می نمایند

راستی دیروز خنده دار ترین

روز عمرم راا سپری کردم

کتابخانهای را دیدم مملو از کتاب

اما...

می دانی

چند مدتی است دفتر و کتاب را از جمع کرده ام

احساس قلبیم می گوید کارگردان خوبی خواهم شد

وقتی می دانم همه نقش های اصلی

را باید به ناگزیر انتخاب کنم!!!

صبر را می باید درقفسه های کتابخانه های متروک

زیر حجمی بزرگ غبار اندود شده یافت

در انتظار روبیدن غباری چند مدته از کتاب هایی که خوانندگانش را گم کرده است .

براستی انسانها هم مانند کتاب های قفسه های شلوغ می مانند .

'گوشه ای از رمان نویسنده م.قطره 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1392ساعت12:42توسط محمد درویشی | |

جای آن است که هنگام بهار دل زیبای تو را مژده دهم

یا به تو بذر که به اندازه ی باغچه باغ خداست مهر وامید  تعارف بکنم

وقت دیر شدن ثانیه ها من به تنهایی هیچ  حادثه ای دست تعارف ندهم

باورت هست که من

سخنی بهتر از این نبض دلم را ندماند 

زندگی خواب پر از حس سکوت رویاست 

ودر آن

چه کسی بهتر از دل بتواند که کمی شور زند

من به ایجاد همین فاصله عادت کردم 

"دل و تشویش زمان "

من که تنهایی خود را به نهایت نبرم بی تو ولی

عاجزانه ،به درگاه تو حسادت کردم

دل من شارش یک حس غریب صد منع

که

به،ته مانده ی آن ذهن مریض،

آدمی منتظرنم نم باران بهارین باشد.

من به اندازه ی انسان نه چندان باهوش با تو از راز جهان تیشه زدم

کم کمک فهمیدم اوج پرواز بلند است

ولی

مردم من به زمین می نگرند تا به بزرگی در اوج

باورت باشد اگر دست به قلم راهی این کوچ شدم

حس بی تابیست افسوس افسوس ...

من به تنهایی ان کوه حسادت بردم

من به جاری شدن رود که از کوچه ی ما می گذرد

سیب سرخ دل بیمار خودم را به حضور نسپردم

من به آغاز سراچشمه ی نور نسپردم دل وهوش 

من از این باخردان به ظاهر کم گو نشندیدم هیچ سلامی به خدا

من وتو همسفر لحظه ی بیمار همین زندگی در خوابیم 

سفر کوچ پرستو ی زمان

سحرین گه مرا با خود برد 

تو اگر اوج مرا دیدی

به خودت سخت نگیر ، مثل آدم ها دفتر حس حسادت پاره مکن !

بحث تو خالی از حس فلق های دو روست !

توبصیرت به ترازو بگذار

ودر این سو توازن را به دمی زمزمه

سبز دعا باز گشا

آرزوی دل سرسبز تو با خو گفتم

تو مرا زمزمه وار

ز مدار دل بی تاب لبت دور مکن

من به این توشه تو را پند حکیمی سپرم

دل خود وعده بده وبدان ایمان بر

"اندکی صبر سحر نزدیک است "

                                                                                «م.قطره»

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1392ساعت12:20توسط محمد درویشی | |

دوستان اهل ادب سلام با کلیک بر روی آدرس زیر می توانید از سروده های شاعران ایران از جمله آثار ادبی اینجانب به صورت آرشیوی دیدن فرمایید

www.shereno.com

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391ساعت17:57توسط محمد درویشی | |

" />

" دستی بساط عشق را بر چیده است اینجا

 دستی خاک مرگ را پاشیده است اینجا

 حتی زلیخا را بگو از عاشقی بگذر

 وقتی که یوسف گرگ باران دیده است اینجا

 یعقوب و قصه اش را آب خواهد برد

 از بس که چشم آسمان باریده است اینجا

 از گوشه ای آواز رود آمد که:دریا کو

 این رود مادر غمدیده ای است اینجا

 تقصیر چوپان است ،سرما جز دروغی نیست

 گرگی اگر دندان به هم ساییده است اینجا

 شوقی برای پرسه های آشنایی نیست

 دستی تمام سیب ها را چیده است اینجا.


                                                م.قطره

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1391ساعت21:10توسط محمد درویشی | |

اطلاع 

با سلام به شما تمامی دوستداران شعر وادب  ودوستان خوبم هم اکنون درصورت تمایل تمامی فایل های قطره را در دفتر شعر بدون هزینه با پسوورد عضویت دانلود نمایید کد ارجاع QC/86.22.91

و

SAGROF.MD.GH.308 کتابخانه ملی .این امکان تنها برای افراد دارای اثر می باشد .

کد ها بدون تغییر اعمال می شود .بدرود 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1391ساعت7:20توسط محمد درویشی | |

 

یک عمر همه خواندم وگفتم غزل عشق /افسوس به یک دم همه از خاطره ها رفت

                                                                          م.قطره

                                        از سایر دوستان برای نقد و تکمیل یاری می طلبم .باتشکر

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت13:35توسط محمد درویشی | |

مزرعه رنگ گل هایش را

 از یادبرده است 

پرنده رنگ بال هایش را 

من رنگ واژه هایم را 

تو 

رنگ روزهای شادت را 

رنگ ها دارند از یاد دنیا می روند 

دعا می کنم 

هدیه امسال یلدای ما 

مداد رنگی یلدایی خدا باشد 

                                        م.قطره

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت11:16توسط محمد درویشی | |

هنوز فرصت هست 

  هنوز می شود از درک رنج 

                               آبی سوخت 

                               ومثل چلچله  در کنج سقف،چله نشست

                                                      هنوز می شود ازآه شعله ای کوچک 

                                                             عبور صاعقه ای را در آسمان

                                          فهمید 

                                                     هنوز شمع نمرده ست 

                                                                                   وماه تنها نیست 

                                                                                         م.قطره 

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت10:38توسط محمد درویشی | |